|
مانیفست نیمه کاره یک VIP |
|
من يک VIP بدون Limousine و Red carpet هستم!! |
happy birthday to I درست تره یا happy birth day to me ؟!
P.S ..تولدت مبارک.یک جمله کلیشه که هیچوقت آدم ها برای به زبان آوردنش نیازی به فکر کردن ندارند و شاید کسی پیدا نشه که نشسته باشه و به این عبارت دو کلمه ای مبهم فکر کرده باشه! ..تو تاریخ، هر آدمی یک روز رو به اسم خودش داره. و این،خواه ناخواه، یک واقعیته ..هی 11/11میاد و میره و من هنوزهی به آرزوهام فکر می کنم! ..من تمام 68-69ایی ها رو 18 ساله می بینم چون با تغییر مقطع تحصیلی سن ها تغییر می کرد و حالا سطح تغییر نمی کنه. ما تو 18 سالگی،اولین سال دانشگاه،آخرین مقطع متوقف شدیم. این ربطی به علاقه و گرایش خانم ها به عدد 18 نداره.
*این قالب محبوب من بود که بدلیل درخواست دوستان به خاطر سیاهیش دقیقا ۱ سال قبل عوض شد.امروز می خواهم باهاش عشق کنم
این هم لطف زهره جون تنفس دهکده. ممنون از همه

+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 11:53 توسط فریده دلاوران...! |
کمتر قاطی ما می شه .کتاب های روانشناسی اش (از اون کتاب های که مد شده) رو ور می داره گوشه ای هال می شینه .ظرف میوه رو کنار خودش می ذاره و تقریبا هر 3 دقیقه یک بار یک اس ام اس رد و بدل می کنه .شب ها هم به خاطر شب زنده داری ما تنهایی تو هال می خوابه.جوشانده بابونه و گل گاوزبون ِ شب اش فراموش نمیشه.همراه غذاش سالاد می خوره،یک غذای کمیاب و وقت گیر برای یک دانشجو! موهاش رو رنگ می کنه و حسابی دنیایی داره تو دلم می گفتم عجب سر خوشی داره این... ساعت 5، روزی که داشتیم می رفتیم تخت جمشید،.بچه های اتاق ما بیدار شده بودیم و دنبال مریم می گشتیم،تو هال نبود.گوشی اش رو که یک ثانیه از خودش جدا نمی کرد روی اوپن بود،این ما رو حسابی ترسونده بود.من هم دنبالش می گشتم ،یک آن ترسیدم در حمام رو باز کنم .ترسیدم جسدش رو کف حمام ببینم احتمالا از تاثیرات فیلم«یکشنبه غم انگیز»بود که چند شب قبلش دیده بودم! از اتاق بغلی سروکله اش پیدا شد.شب قبل دوستان فهمیده بودن حالش زیاد خوب نیست اون رو به اتاق خودشون برده بودند که تنها نباشه. وارد اتاق شد ، خواستم خود شیرینی کنم گفتم: ((داشتم دنبالت می کشتم یک لحظه فکر کردم خودکشی کردی و کف حمام می بینمت)) و خندیدم! چند لحظه بعد مریم همانطوری که ایستاده بود روی زمین پهن شد. اومدیم کمک ش گفت چیزی نیست بلند شد ، گفت من حالم خوب نیست نمیام و رفت اتاق بغلی که بخوابه . صدای جیغ و داد بچه ها و یا باالفضل راضیه بلند شد و تندی رفتیم اتاق کناری.همینکه از تخت بالا رفته بود که بخوابه تشنج کرده بود، از دهنش کف می اومد و سیاهی چشماش رفته بود، شدید می لرزید(به قدیمی ها حق میدم که فکر می کردن جنی شدن) . یک لحظه نگاهی به داخل اتاق انداختم لرزیدنش رو دیدم ،جرات نزدیک شدن نداشتم . دوستم رو محکم بغل گرفته بودم و می خواستم جیغ بزنم،فکر می کردم تقصیر از منه... چون اون حرف ها رو بهش زده بودم! بعد از 5 دقیقه به حالت عادی برگشت . وحشتناک ترین قسمت قضیه برای من ،بی خیالی بعدش بود.اصلا نمی دونست که چنین اتفاقی براش افتاده. دلم براش می سوخت و ازش می تریسدم ! مقابل اصرار بچه ها برای پوشیدن لباس هاش برای ویزیت اورژانس جواب می داد نه من تخت جمشید نمیام... معلوم شد که به خاطر فشار روانی و عصبی بوده ، دچار افسردگی بوده و پیش مشاور می رفته . به خاطر داشتن یک نامزدی ناموفق و یک دلیل دیگه ای که برای ما هم فاش نشد!
+ نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 22:11 توسط فریده دلاوران...! |
دائره المعارف بریتانیکا رو ورق می زدم که به عنوان «300 زنی که جهان رو تغییر دادند» برخوردم .جالبه از حضرت فاطمه و حضرت مریم جز این لیست بود تا شیرین عبادی ، بی نظیر بوتو و میشل اوباما ،سوگلی جرج بوش و هیلاری تا مدونا و نفرتیتی . (و...) احتمالا تا الان اسم زهرا رهنوردهم وارد این لیست شده!
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 12:37 توسط فریده دلاوران...! |
این دفعه قراره از نام کاربری ها بنویسیم. نام کاربری کما بیش نشون دهنده شخصیت هر کسی هست ولی نه لزوما چون که خیلی از موارد برای انتخاب نام کاربری محدودیت هایی ست و از یک کلمه نمیشه برداشت زیادی داشت. اولین ایمیل من violetstar بود که به نظرم ترکیب جالبی داشت و دقیقا خاطرم نیست که چرا این اسم رو انتخاب کرده بودم(این ایمیل به دوستم به ارث رسید).ایمیل دوم ,asal ,فقط و فقط یک اسم ساده ولی دوست داشتنی بود و شیرین ( که فقط به درد اون زمان ها می خورد!) یک ضرب المثلی هست میگه((دخترا یا عسل اند یا اصلا چتر"chatter " نیستند))! ایمیل آخری که ایمیل کنونی هست با وسواسی بیشتری انتخاب شده Dsdmona_medea که ترکیب دو اسم هست دزدمونا(دسدمونا) و مدآ(مدئا). دسدمونا:همین طور که می دونید همسر اتللوی شکسپیر هست مدآ:دختری با قدرت جادوگری و افسونگری در افسانه های یونان باستان(اگه حال دارید تا داستانش رو بگم؟!).البته آقای کلهر این رو رمز جدید عملیات دشمن هم دونستن.(مده آ) Aquariusهم - نام کاربری انجمن رایانت- صورت فلکی دلو(ماه تولدم) هست. -Banana-girl آدرس وبلاگ-از یک اصطلاح انگلیسی (دیوانه شدن)go bananasگرفته شده اخیرا بییشتر اسم و فامیل خودم رو برای نام کاربری انتخاب می کنم چون باید توی ذهنم بمونه و فراموش نشه. مدآ دزدمونا(روزتی)

+ نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 1:16 توسط فریده دلاوران...! |
من عاشق نیما بودم.قشنگ ترین سال های عمرم آن روزهاست. عاشق زبان بودم و طعم تازگی و قشنگی اش بیشتر می شد وقتی خانوم شهپر(خانوم آقای مریدی) و آقای فتحی استادت بود. با زهره و محبوبه از همون اول با هم شروع کرده بودیم و مصمم بودیم تا آخر برویم که مثل همیشه.....به خاطر کم بودن تعداد زبان آموز در سطح های بالا تر کلاس ها تشکیل نشد.
زبان انگلیسی ام یک سر و گردن از هم کلاسی هایم بالاتر بود و همیشه دوستان ادامه دادن زبان رو برایم تجویز می کردند ، من هم برای زبان کلاس می گذاشتم که " عمرا اگر رشته زبان بخونم!". با این همه علاقه زیادم به زبان اون رو همه جور قبول داشتم الا برای رشته دانشگاهی. (چند سال بعد)حالا کنکوری شدم. برچسب "داوطلب گروه تجربی" خوردم و شروع کردم به خواندن اشریشیاکلای و محلول پیچیده فعال و قانون سوم نیوتن و نمی دونم چندم غضنفرو... . دوران سخت و وحشتناکی بود و ....(هی...!).نتیجه کنکور تجربی ام متوسط شد (واقعا متوسط)، تماما رشته های بالایی رو انتخاب کردم که اطمینانم برای قبول شدنم در حدود 2/0 درصد بود! شانس دیگرم زبان بود .بدون خواندن حتی یک کلمه (حتی یک کلمه) راه نجات من شد و دانشگاه روزانه قبول شدم. به هر حال اون به من وفادار بود و تمام تلاشش را برای به دست آوردنم انجام داد!-عصر، بعد از کنکور تجربی، آزمون زبان بود .بعد از کنکور صبح از خستگی زیاد خوابیدم و خواب من رو برد ،نیم ساعت بعد از اینکه که درهای جلسه بسته می شد کسی به موبایلم زنگ زد ((گفت:شما مگه نمی خوایید کنکور بدید؟ من: (تازه از خواب بلند شده بودم) من صبح کنکور دادم! اون:کنکور زبان مگه ندارید؟ ))تازه گرفته بودم چه خبره ،سریعا رفتم. سوال های عمومی توزیع شده بود. با استرس و منگی سوال های عمومی رو جواب دادم و سوالات تخصصی زبان رو یکی در میون با بگو و بخند با کناری و پشت سری و خلاصه تفریحی جواب دادم و تازه آخر سر هم کلی وقت اضاف آمد!- حالا بعد از گذشت چهار ترم(با فرض اینکه ترم 3 تمام و توی ترم 4 هستیم!) دیگر گلایه ایی نیست .هنوز عاشق زبان و رشته ام هستم از دانشگاه ام هم راضی . ولی،ولی اینکه شانس بودن در یک دانشگاه معتبر رو به این سادگی (به همین سادگی) از دست دادم و تمام تلاش هایم بر باد رفت هنوز روح ام رو آزار می ده و چشمم رو نمناک می کنه… شعار هفته:اول هدف بعد عمل(ایول عجب چیزی شدااا!)
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 1:56 توسط فریده دلاوران...! |
موضوع انشا:اینترنت خود را چگونه می گذرانید؟ اینترنت گردی لذت بخشه حتی اگر کاره خاصی برای انجام دادن نباشه، دوری ازاینترنت هم آزار دهنده است بازم حتی اگر کاره خاصی برای انجام دادن نباشه.و اینچین است که هدف سرزدنم به اینترنت وبگردی تعریف می شه .سایت ها و کارهای خاص معمولا دوره ایه ،یه وقت فلیکر و آپلود عکس،یه وقت انجمن رایانت یا مثلا دویانت آرت، یا یاهو،بالاترین، یه مدت فیس بوک چند وقت توییتر ودانلود موزیک و .... دوست داشتنی ترین سایت برام گوگل هست روزانه سر می زنم و وقتی دستم به هیج جا بند نیست، حروفی رو خاص یا اتفاقی تایپ می کنم و نتیجه جستجو ها دنبال می کنم. و مسلما یکی از استفاده های اینترنت و گوگل در حال حاضر تحقیق ها ی دانشجویی و درسیه تقریبا به همه جا سر می زنم حتی سایت های درپیت، که خدای نکرده یه وقت گفتن" ساسی مانکن "مثل گلابی منتظر نشم که این اصطلاح رو برام ترجمه کنن! هر کاری در بطن خودش یه هدفی رو دنبال می کنه و هدف والای من از اینترنت ریجسترینگه(ثبت نام)!! لیست پایین در راستای همین هدف شکل گرفته.(صرف نظر از انجمن ها) (موضوع اش خیلی سخت بود.نفسم برید) www.Faride-delavaran.persianblog.com www……. .blogsky.com www.flickr.com/photos/delavaran/ www.Faridedelavaran.blogspot.com Faridedelavaran.webshot.com www.twitter.com./faride_delavara www.Faridedelavaran.nikblog.com www.Faride-delavaran.webzzz.com www.Faride-delavaran.yolasite.com www.Faride-delavaran.mihanblog.com www.faridedelavaran.dortinblog.com www.faridedelavaran.persiangig.com
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 0:57 توسط فریده دلاوران...! |
یکی بود یکی نبود...تقریبا 3 سال پیش یه شلوار خریدم که نتونستم بپوشم اش .چون یه مدت بعدش شلوارهای پاچه گشاد از مد افتاد و شلوارهای به اصطلاح لوله تفنگی مد شد.من هم دیگه روم نشد پاچه گشاد بپوشیم و اون موند گوشه کمد.زمان گذشت و گذشت تا اینکه رسید به الان،تقریبا 3 سال بعد.تقریبا 2 ماه قبل در حالی که هنوز شلوار راسته و لوله تفنگی می پوشیدم دیدم که دوباره شلوار های پاچه گشاد مد شده!ولی هنوز شلواره رو احیاش نکردم،منتظرم پاچه شلوار ها گشادتر بشه اونوقت بپوشم!
نکته: مد چیز بدی نیست اینجا تولید کنندگان مد رو میارن، به جای اینکه متخصص ها چیزی رو مد کنن طول عمر یک مد خیلی کمه،شاید از مشخصات ذاتی اش باشه یک چیز وقتی مد میشه خیلی قشنگ به نظر میاد در صورتی که قبلا فجیع بوده باشه(مثل بنفش بادنجونی یا سبز گلبونی که چن وخ مد بود) من مد رو دوست دارم ولی هیچ وقت یک شال با قیمت 50 هزارتومن رو نمی خرم نکته در مورد مد و اینا زیاده اینها رو داشته باشید تا بعد. شعارهفته:همیشه یک مد طلب متعادل باشید (خواستم این مطلب رو کارشناسانه بنویسم گفتم به من چه !)
+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 16:33 توسط فریده دلاوران...! |
کودکی هایم پر است از خاطرات شیرین. پر از بازی زیر درخت گَز مقابل خانه عمو.عشق مان شل بازی بود و ساختن چیز ها با شل. خواهرم که از همان اول کارت گرافیک اش بالاتر از من بود کله هایی رو می ساخت که روی یک صندلی قرار داشت، به تقلیده یکی از کاراکترهای «جادوگر شهر اوز».سینی هایی را درست می کردیم که پر بود از ظرف ها و خوراکی های شلی! جنس شل ها را خوب می شناختیم ،شل خوب یا بد! در آن زمین های خالی اطراف گز مدام به دنبال پیدا کردن گنج بودیم؛ یا چالی می کندیم و چیزهایی پنهان می کردیم که بعدها دنبالش برویم یا دیگران گنجی پیدا کنند.حروف رمزی با شکلک های مختلف می ساختیم و برای یکدیگر نامه می نوشتیم و ....خاطرات خوب زیادتر است ولی طعم خاطرات بد ماندگارتر.یکی از وحشتناک ترین اتفاق زندگی ام فوت مادربزرگ بود. 1۰ سال داشتم ، از مدرسه برگشته بودم ،در خانه را می زدم که زن حبیب(همسایه) آمد دم در خانه شان و گفت:مامانت رفته خونه بی بی ات، جواب دادم که بی بی ام تهران است و او گفت که بی بی برگشته.از خانه عمو کلید گرفتم و رفتم خانه لباس قرمزم رو پوشیدم و با خواهرم -که2 سال از من بزرگتر است- با آژانس رفتیم خونه بی بی.دم در هنوز وارد خانه نشده بودیم که دختر خاله ام آمد و گفت: بی بی مرده! با خواهرم همان جا دم در نشستیم و زار زار گریه کردیم تابقیه آمدند و ما را بردند داخل. هیچ وقت فریاد ها و ناله های مامان و خاله ها رو توی جعفرآباد فراموش نمی کنم.(عجب جمله کلیشه ایی!) و حالا شرمنده ام که ماکارونی بی رنگی رو که بی بی با تخم مرغ می پخت نمی خوردم...
عزیزم منظور همان ماکارونی است و نه بلالیت
+ نوشته شده در پنجشنبه 16 مهر1388ساعت 5:47 توسط فریده دلاوران...! |